شیرینی یک قهوه تلخ
بادکنک از باد پر می شود ابله از عقیده.
چوب شور رو که دیدم یاد اولین خاطره ام از چوب شور افتادم.خب ما از اولم خانواده خفن مایه داری نبودیم و حتی اگه بودیم هم از اون دسته بچه های لوسی نبودیم که تا هر چی تو مغازه دیدیم به مامانمون بگیم برامون بخره(و اون هم بخره!!!!!).خلاصه قضیه این بود که دبستان که بودیم ما رو بردن اردو(حدود 90 درصد بچه های مدرسمون در همون دسته خفن مایه دارها قرار میگرفتند البته با توجه به ذهن و عقل کوچک اون موقع من)دو تا از بچه های کلاسمون بودن به نام ملاحت و شیده که برای من نمونه بارزی از داف های زمان بودن. این دو تا وایساده بودن و داشتن چوب شور سق میزدن.خب منم یوهو دلم خواست.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم جلو و گفتم میشه یه دونه هم به من بدین.ملاحت هم با بدجنسی تمام گفت نه نمیدیم. آقا همون شد که دیگه هیچ وقت از کسی خوراکی نخواستم.و تا مدت ها چوب شور برام یه عقده بزرگ بود. کرمای ابریشمی که هفته پیش مامان برام اورد هم دارن خوب میخورن و خوب رشد میکنن البته اگه از قضیه گم شدن دو تاشون بگذریم و اینکه یکیشون هیچی نمیخوره و هم اش یه گوشه تنها واسه خودش میشینه.اما بقیه شون خوبن.پوستم انداختن. کلا این روزا رو دوست دارم.کاش این روزا یه سیستمی داشت که هی میرفت رو ریپیت. دیشب یه لحظه از خدا خواستم که جوون بمیرم اما خرفت نشم. بعد با خودم فک میکنم فک میکنم فک میکنم.بعدش میگم خدایا ما دهه شصتی بودیم اینام دهه شصتین.اما آیا خدایا سر سوزنی از مشکلات ما رو که تو این 3 دهه گذشته چشیدیم اونام چشیدن؟ طرف ته مشکلش اینه که همه میگن از دوس پسرش حامله اس.چاره شم یه تست بارداریه و آخرشم اگه باردار باشه، هست دیگه موردی نداره که. اونا اون سر دنیا تو اون همه ناز و نعمت میشن دختر شایسته و پردرآمد و جذاب.اگه راست میگن بیان اینجا.فقط یه سال اینجا باشن اون وقت من برم ببینم چیزی از اون زیبایی و درآمد و جذابیت مونده یا نه!!!! دلتنگیای لین روزام پا روی گلوم گذاشته و خفه ام میکنه.مریم قبل نیستم.عوض شدم.خودمو دوست ندارم.دست کم اینجوری دوست ندارم.قبلا ها کتاب ازم جدا نمیشد.هر جا که بودم می نوشتم.اما حالا بد شدم خیلی بد. مسخره اینجاس که وقتی میامو می نویسم موقع ثبت کردنش سیستم زیبای بلاگفا با مشکل مواجه میشه و تمام نوشته های عزیزم میرن. اینه حال و احوال من. در کل خوبم.فقط گاهی گرما امونم رو میبره.وگرنه خوبم. اینجا همان جایی است که دیگران چشم دیدن شادی تو را ندارند... اینجا همان جایی است که تا صدای خنده ات را می شنوند غضب آلود نگاهت میکنند... اینجا همان جایی است که وقتی دسته جمعی عکس میگیری دوربینت را میگیرند و عکس هایت را پاره می کنند... اینجا همان جایی است که تا می بینند عده ای با یک سایت بازی سرگرم شده اند فیلترش میکنند... اینجا همان جایی است که باید جانمان را فدای .... کنیم...
مثل درس حاصلخیزی عوضی....
بعدها فک کردم چقدر دهه دوم زندگی خواهری با دهه دوم زندگی من فرق داره.خواهری همون 10 سال پیش با همون کسی که اون روز ازش خواستگاری نکرد ازدواج کرد.اما وقتی به دخترا و پسرای دور و برم نگاه میکنم میبینم همه تا اسم ازدواج و خواستگاری میاد فرار میکنن.یا اینکه بیشتر از چند ساله که با هم دوستن ولی تا هر کدومشون اسمی از خواستگاری میارن طرف مقابل آنچنان جیم میشه که انگار از اولش وجود خارجی نداشته... 10 سال گذشته و آدم ها انقدر تغییر کردن...


