دستانت را بگشا و پرواز کن...
زندگی منم داره خوشگل میشه دیگر نه از برای تو می نویسم و نه هیچ کس دیگر می نویسم برای خودم تا دل آشوبه ام کم شود. دیگر سراغ دلدادگی و دلباختگی های پوچ بی بنیان نمی روم و دست خود را به گناه عشق آلوده نمی کنم. دیگر ثانیه های زیستن را وقف مردن ها نمی کنم که حس مرگ را در بر بگیرم. دیگر دوست داشتن و دوست داشته شدن را به باد فنا می دهم و از نسیم حیات لذت می برم این زندگی است.... خب رفت از دست دیگه شد واسه استاد فرزانه ی عزیز دل. ولی بیخیال این حرفا....دلم می خواد عوض بشم.بشم یه آدم دیگه. باور کن اگه بخوام می شه. حالا تو بگو چه جوری عوض شم؟تو دوست داری من چه جوری بشم؟! آخه واقعا سبزی خشک کن چه ارتباطی با این وبلاگ داره که ۳۰۰ تا شماره از شرکت طرح مقصود نمی دونم چی چی برام گذاشته کلا خوبه با دانشگاه حال می کنم.کلا با همه چیز حال می کنم. بی خیال باید برم.... دلم می خواد که دنبالش بگردم اما می دونم بی فایده است.....شاید باید بذارم خودش بیاد و منو در بر بگیره.....عشقو می گم. تو چی می گی؟ تو می دونی مشکل کجاس؟ بازم بچه های ماشین ها تراکتورشون رو اورده بودن کنار سالن خاکشناسی و با تر تر کردناش سر همه رو بردن. از اونجایی که ثبت نام دانشگاه ما پروسه ای است بس عظیم در نتیجه پدر و مادر ها خیلی علاف بودن بنا براین می تونستی اونه رو در سراسر دانشگاه از جمله باغ بوتانیک و جنگل سرو سمین مشاهده کنی. خلاصه که دیروز خیلی جالب بود آخه عزیزای دل شما که اعصاب و کلاس فیلم تراژدی-کلاسیک نداری نیا و نبین و دیگران رو هم حرص نده. آخه می دونین کلا رفتار هر کس نشون دهنده شخصیتشه. فیلم خوبی بود.منتخب تماشاچیان هم بود تو جشنواره.اگه کلا آدم فرهنگی هستید و فقط دنبال خندیدن نیستید فیلم خوب و جذابیه بر دیدن. البته من منکر خندیدن و شاد بودن نمیشم. خودم هفته دیگه می خوام برم بی پولی ولی این فیلم هم خیلی خوب کارگردانی شده. اما انگار امانی نیست....انگار همه ی دنیا دست به دست هم دادند داره مرا از بند دار بیاویزند... انگار این دشمنی ها و خصومت ها را پایانی نیست و دل چرکین ما هرگز روشن نخواهد شد... چه روزای قشنگی بود هنوز دنبال اون روزام دیروز نمره زبان و ریاضی رو روی برد دیدم... هر دو ۱۴.۵ اما... اما جمشیدم ریاضیشو افتاده از اینها گذشته کلا خیلی خوشحالم...خداکنه شیمی رو هم بیافته تا با هم باشیم بازم please see me!!!! خشن باهام حرف می زنه، وقتی عصبی میشه نمی تونم باهاش حرف بزنم، از یه چیزایی خوشش نمیاد، بی حوصله است، منو از خودش می رونه.... ولی با وجود همه اینا آرومم می کنه، می خوام که آرومش کنم، کاشکی معنی آرامشو بفمه!!!!!
![]()
همین جور که با تکونای قطار تکون می خوردم به دلتنگی هام فکر کردم که دیگه اونا هم برام روزمره شده.
نمی دونم چرا این مسیر تهران کرج برام تکراری نمیشه، با اینکه همیشه واگن سوم سوار می شم و به جاده ی برهوتش خیره می شم اما برام یک نواخت نیست.
خب پریروز کباب رو با یه لذت خاصی خوردم با اینکه مامانم درست کرده بود و هیچ چیز خاصی نداشت.
چرندیاتم فقط صفحه پر کنه....
البته به خودم مربوطه....
فقط من نیستم که چرند می گم...
راستی اگه می خوای بدونی چقدر شارژ داری #1*140*رو بگیر....
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

