تبليغاتX
شیرینی یک قهوه تلخ






















شیرینی یک قهوه تلخ

بادکنک از باد پر می شود ابله از عقیده.

تازگیا اوضاع معده ام خیلی به هم ریخته اس.تا تقی به توقی میخوره میریزه به هم.حالا فرقی براش نمیکنه که تقش عصبیه یا توقش گرسنگی بیش ازحد.خلاصه در راستای پیشگیری بهتر از درمان است رفتم به نزدیک ترین شعبه شیرین عسل تا یه چیزایی بخرم که تو دانشگاه به مشکل برنخورم.یه چیزایی مثل پتی بور و کراکر و چوب شور.

چوب شور رو که دیدم یاد اولین خاطره ام از چوب شور افتادم.خب ما از اولم خانواده خفن مایه داری نبودیم و حتی اگه بودیم هم از اون دسته بچه های لوسی نبودیم که تا هر چی تو مغازه دیدیم به مامانمون بگیم برامون بخره(و اون هم بخره!!!!!).خلاصه قضیه این بود که دبستان که بودیم ما رو بردن اردو(حدود 90 درصد بچه های مدرسمون در همون دسته خفن مایه دارها قرار میگرفتند البته با توجه به ذهن و عقل کوچک اون موقع من)دو تا از بچه های کلاسمون بودن به نام ملاحت و شیده که برای من نمونه بارزی از داف های زمان بودن.

این دو تا وایساده بودن و داشتن چوب شور سق میزدن.خب منم یوهو دلم خواست.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم جلو و گفتم میشه یه دونه هم به من بدین.ملاحت هم با بدجنسی تمام گفت نه نمیدیم.

آقا همون شد که دیگه هیچ وقت از کسی خوراکی نخواستم.و تا مدت ها چوب شور برام یه عقده بزرگ بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:26 توسط مریم| |

این روزا حالم خیلی بهتره.با اینکه هنوز واسه پروژه ام هیچ کاری نکردم اما زیاد برام مهم نیس.همین که دوباره ساز عزیزم رو از توی کمد دراوردم حالمو خیلی بهتر میکنه.مهمونی دیروز هم خوب بود.با اینکه خیلی خسته شدم ولی چسبید و کیف داد بهم.از توی کتابخونه ام هم یه دونه کتاب دراوردم و با خودم قرار گذاشتم شبی یه ساعت کتاب بخونم.البته ممنون از خواهری که کلی از کتاباشو ازش گرفتمو و هنوز نخوندم.ولی تو این ماه همه رو میخونم.قول قول.به جهت ارتقاء لیسنینگ هم کتاب صوتی آروزهای بزرگ و جین ایر رو به زبان اصلی دانلود کردم تا تو راه دانشگاه گوش بدم.اگه وام دانشگاه هم به حسابم ریخته شه تصمیم دارم با نصف پولش برم فقط کتاب بخرم واسه خودم.و البته نصفی از کتابا هم انگلیسی باشه به جهت ارتقاء ریدینگ.کلا الان احساس خیلی خوبی دارم.

کرمای ابریشمی که هفته پیش مامان برام اورد هم دارن خوب میخورن و خوب رشد میکنن البته اگه از قضیه گم شدن دو تاشون بگذریم و اینکه یکیشون هیچی نمیخوره و هم اش یه گوشه تنها واسه خودش میشینه.اما بقیه شون خوبن.پوستم انداختن.

کلا این روزا رو دوست دارم.کاش این روزا یه سیستمی داشت که هی میرفت رو ریپیت.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:37 توسط مریم| |

دلم گرفته.بدجوری.با دیدن بعضی آدما و بعضی حرفا.گاهی با دیدن کارای خودم.نمیدونم بد جوری تو خودم پیچیده ام.

دیشب یه لحظه از خدا خواستم که جوون بمیرم اما خرفت نشم.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:52 توسط مریم| |

بعضی وقتا که دارم توی اینترنت ول میگردم بعد یوهو چشمم میخوره به یه عبارت که مثلا پردرآمدترین خواننده سال 2011 بعد میرم ببینم این آدم خوش شانس کی بوده میبینم تیلور سوئیف خودمونه بعد چشمم میخوره به سال تولدش میبینم ای بابا این که فقط یه سال از من بزرگتره.بعد یه کم جلوتر میبینم اون یکی خواننده هه اسمش چیه سلنا گومز کلی هم پشتش حرفه که آره حامله اس و از این حرفا بعد میبینم ای بابا این که فقط 19 سالشه.

بعد با خودم فک میکنم فک میکنم فک میکنم.بعدش میگم خدایا ما دهه شصتی بودیم اینام دهه شصتین.اما آیا خدایا سر سوزنی از مشکلات ما رو که تو این 3 دهه گذشته چشیدیم اونام چشیدن؟

طرف ته مشکلش اینه که همه میگن از دوس پسرش حامله اس.چاره شم یه تست بارداریه و آخرشم اگه باردار باشه، هست دیگه موردی نداره که.

اونا اون سر دنیا تو اون همه ناز و نعمت میشن دختر شایسته و پردرآمد و جذاب.اگه راست میگن بیان اینجا.فقط یه سال اینجا باشن اون وقت من برم ببینم چیزی از اون زیبایی و درآمد و جذابیت مونده یا نه!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:53 توسط مریم| |

نمیدونم چرا تازگی واسه نوشتن احتیاج به تلنگر دارم.هی یکی باید بیاد سیخونک بزنه بهم.هزار تا حرف نگفته میاد و خستگی و خواب اونا رو با خودشون میبره.

دلتنگیای لین روزام پا روی گلوم گذاشته و خفه ام میکنه.مریم قبل نیستم.عوض شدم.خودمو دوست ندارم.دست کم اینجوری دوست ندارم.قبلا ها کتاب ازم جدا نمیشد.هر جا که بودم می نوشتم.اما حالا بد شدم خیلی بد.

مسخره اینجاس که وقتی میامو می نویسم موقع ثبت کردنش سیستم زیبای بلاگفا با مشکل مواجه میشه و تمام نوشته های عزیزم میرن.

اینه حال و احوال من.

در کل خوبم.فقط گاهی گرما امونم رو میبره.وگرنه خوبم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:20 توسط مریم| |

اینجا ایران است...

اینجا همان جایی است که دیگران چشم دیدن شادی تو را ندارند...

اینجا همان جایی است که تا صدای خنده ات را می شنوند غضب آلود نگاهت میکنند...

اینجا همان جایی است که وقتی دسته جمعی عکس میگیری دوربینت را میگیرند و عکس هایت را پاره می کنند...

اینجا همان جایی است که تا می بینند عده ای با یک سایت بازی سرگرم شده اند فیلترش میکنند...

اینجا همان جایی است که باید جانمان را فدای .... کنیم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:56 توسط مریم| |

بعضی از درسهای دانشگاه، به طور کاملا اتوماتیک یه واژه پشت سرشون قرار میگیره.بدون این که کسی اختیار و اراده ای دربارشون داشته باشه.این واژه چیزی نیست جز.....: عوضی

مثل درس حاصلخیزی عوضی....

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:5 توسط مریم| |

یادمه چند وقت پیش توی وسایل خواهری یه تیکه کاغذ دیدم که روش یه تاریخ زده بود و نوشته بود: روزی که ازم خواستگار نکرد...

بعدها فک کردم چقدر دهه دوم زندگی خواهری با دهه دوم زندگی من فرق داره.خواهری همون 10 سال پیش با همون کسی که اون روز ازش خواستگاری نکرد ازدواج کرد.اما وقتی به دخترا و پسرای دور و برم نگاه میکنم میبینم همه تا اسم ازدواج و خواستگاری میاد فرار میکنن.یا اینکه بیشتر از چند ساله که با هم دوستن ولی تا هر کدومشون اسمی از خواستگاری میارن طرف مقابل آنچنان جیم میشه که انگار از اولش وجود خارجی نداشته...

10 سال گذشته و آدم ها انقدر تغییر کردن...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 13:44 توسط مریم| |

پیشنهاد صمیمانه من به شما: به جای اینکه هی به این دل ببندید به اون دل ببندید که هی این و اون بخوان دلتون رو بشکونن دلتون رو به یه تیر چراغ برق ببندید که احیانا اگه از اون طرفش خواستین ببندینش به دل یکی دیگه اون یکی دیگه نتونه بره(به دلیل عدم پرتابل بودن دل به این حالت)

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:55 توسط مریم| |

دستانت را نوازش میکنم...به چشمان معصومت نگاه میکنم...عشق را در تمام وجودم احساس میکنم...وقتی نگاهم میکنی احساس میکنم مایع گرمی روی سرم می ریزند...و من از خجالت آب میشوم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 10:59 توسط مریم| |