تبليغاتX
باز هم پروازی تا بی نهایت...


باز هم پروازی تا بی نهایت...

دستانت را بگشا و پرواز کن...

روزای قشنگیه دانشگاه داره خوشگل میشه.پر از رنگای زرد و سبز و نارنجی.

زندگی منم داره خوشگل میشه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:12 توسط مریم| |

دستانم نه تو را می خواهند نه کس دیگر را...این قلبم است که تنها آرامش می طلبد و آسایشی بی دریغ.

دیگر نه از برای تو می نویسم و نه هیچ کس دیگر می نویسم برای خودم تا دل آشوبه ام کم شود.

دیگر سراغ دلدادگی و دلباختگی های پوچ بی بنیان نمی روم و دست خود را به گناه عشق آلوده نمی کنم.

دیگر ثانیه های زیستن را وقف مردن ها نمی کنم که حس مرگ را در بر بگیرم.

دیگر دوست داشتن و دوست داشته شدن را به باد فنا می دهم و از نسیم حیات لذت می برم

این زندگی است....

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:43 توسط مریم| |

یه متن باحالی چند روز پیش نوشتم اما دیروز سر کلاس عکس های هوایی پشتش اسمامونو نوشتیم دادیم دست استاد.

خب رفت از دست دیگه شد واسه استاد فرزانه ی عزیز دل.

ولی بیخیال این حرفا....دلم می خواد عوض بشم.بشم یه آدم دیگه. باور کن اگه بخوام می شه.

حالا تو بگو چه جوری عوض شم؟تو دوست داری من چه جوری بشم؟!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:29 توسط مریم| |

اینجاست که آدم از خودش نا امید میشه....

آخه واقعا سبزی خشک کن چه ارتباطی با این وبلاگ داره که ۳۰۰ تا شماره از شرکت طرح مقصود نمی دونم چی چی برام گذاشته

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:44 توسط مریم| |

دیروز دانشگاه....پریروز دانشگاه....پس پریروز دانشگاه....فردا دانشگاه....هر روز دانشگاه...البته قرار بود امروز هم دانشگاه باشه ولی نرفتم....

کلا خوبه با دانشگاه حال می کنم.کلا با همه چیز حال می کنم.

بی خیال باید برم....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:31 توسط مریم| |

نیاز دارم که دوست داشته بشم.نیاز دارم که کسی بیاد و به قول....بشه رنگی زندگیم.نمی دونم شاید همون حرفای....باعث شد انقدر این احساس کمبود رو داشته باشم.

دلم می خواد که دنبالش بگردم اما می دونم بی فایده است.....شاید باید بذارم خودش بیاد و منو در بر بگیره.....عشقو می گم.

تو چی می گی؟ تو می دونی مشکل کجاس؟

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 8:27 توسط مریم| |

سرمو انداختم پایینو بی هدف رفتم...شایدم بی هدف نبود نمی دونم....بهش گفتم به اونا دست نزن و جاشونو تغییر نده گفت اینا که همنی جوری ریخته این وسط گفتم اینجا در عین بی نظمی برا خودش نظم داره.
همین جور که با تکونای قطار تکون می خوردم به دلتنگی هام فکر کردم که دیگه اونا هم برام روزمره شده.
نمی دونم چرا این مسیر تهران کرج برام تکراری نمیشه، با اینکه همیشه واگن سوم سوار می شم و به جاده ی برهوتش خیره می شم اما برام یک نواخت نیست.
خب پریروز کباب رو با یه لذت خاصی خوردم با اینکه مامانم درست کرده بود و هیچ چیز خاصی نداشت.
چرندیاتم فقط صفحه پر کنه....
البته به خودم مربوطه....
فقط من نیستم که چرند می گم...
راستی اگه می خوای بدونی چقدر شارژ داری #1*140*رو بگیر....
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:6 توسط مریم| |

هفته اول دانشگاهه.دیروز ثبت نام ورودیا بود.

بازم بچه های ماشین ها تراکتورشون رو اورده بودن کنار سالن خاکشناسی و با تر تر کردناش سر همه رو بردن.

از اونجایی که ثبت نام دانشگاه ما پروسه ای است بس عظیم در نتیجه پدر و مادر ها خیلی علاف بودن بنا براین می تونستی اونه رو در سراسر دانشگاه از جمله باغ  بوتانیک و جنگل سرو سمین مشاهده کنی.

خلاصه که دیروز خیلی جالب بود 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:57 توسط مریم| |

گفته بودم که جمعه رفتیم سیمنا...ببخشید سینما.اما امان از آدمای بی فرهنگ و....

آخه عزیزای دل شما که اعصاب و کلاس فیلم تراژدی-کلاسیک نداری نیا و نبین و دیگران رو هم حرص نده.

آخه می دونین کلا رفتار هر کس نشون دهنده شخصیتشه.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:36 توسط مریم| |

دیروز با خواخورم رفتیم سینما تردید رو دیدیم.برگرفته از یه فیلم خارجی بود که من و خواخورم با هم در شبکه چهار(سینما ماورا)دیده بودیم.

فیلم خوبی بود.منتخب تماشاچیان هم بود تو جشنواره.اگه کلا آدم فرهنگی هستید و فقط دنبال خندیدن نیستید فیلم خوب و جذابیه بر دیدن. البته من منکر خندیدن و شاد بودن نمیشم. خودم هفته دیگه می خوام برم بی پولی ولی این فیلم هم خیلی خوب کارگردانی شده.

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:7 توسط مریم| |

کاش گاهی می توانستم فریاد بزنم و هر چه در دل دارم را بگویم....

اما انگار امانی نیست....انگار همه ی دنیا دست به دست هم دادند داره مرا از بند دار بیاویزند...

انگار این دشمنی ها و خصومت ها را پایانی نیست و دل چرکین ما هرگز روشن نخواهد شد...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:0 توسط مریم| |

دیروز با گوش دادن به آهنگ فاصله اصفهانی هزار تا خاطره رنگ و وارنگ برام زنده شد

چه روزای قشنگی بود

هنوز دنبال اون روزام

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:10 توسط مریم| |

چه حس خوبیه که همیشخ نمره هات فقط ۱۰ و ۱۱ نباشه...

دیروز نمره زبان و ریاضی رو روی برد دیدم...

هر دو ۱۴.۵ اما...

اما جمشیدم ریاضیشو افتاده

از اینها گذشته کلا خیلی خوشحالم...خداکنه شیمی رو هم بیافته تا با هم باشیم بازم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:49 توسط مریم| |

hey you I'm here

please see me!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:4 توسط مریم| |

خشن باهام حرف می زنه، وقتی عصبی میشه نمی تونم باهاش حرف بزنم، از یه چیزایی خوشش نمیاد، بی حوصله است، منو از خودش می رونه....

ولی با وجود همه اینا آرومم می کنه، می خوام که آرومش کنم، کاشکی معنی آرامشو بفمه!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:2 توسط مریم| |


Design By : Night Skin